
بار بلا به شانه کشيدم به کودکياز صبح تابه عصر چه ديدم به کودکيازخيمه گاه تا ته گودال قتلگاهدنبال عمه هام دويدم به کودکيآن شب که درمقابل من عمه را زدندفرياد الفرار شنيدم به کودکيعمه اگرچه درهمه جا شد سپر وليمن ضرب دست شمر چشيدم به کودکيآن شب که در خرابه سر آمد ميان مانچون عمه ام رقيه خميدم به کودکيبا کعب ني لباس همه پاره پاره شدبدتر ز اهل شام نديدم به کودکييک سرخ مو ز قافله ما کنيز خواستاين را به گ...
ادامه مطلب
بار بلا به شانه کشيدم به کودکياز صبح تابه عصر چه ديدم به کودکيازخيمه گاه تا ته گودال قتلگاهدنبال عمه هام دويدم به کودکيآن شب که درمقابل من عمه را زدندفرياد الفرار شنيدم به کودکيعمه اگرچه درهمه جا شد سپر وليمن ضرب دست شمر چشيدم به کودکيآن شب که در خرابه سر آمد ميان مانچون عمه ام رقيه خميدم به کودکيبا کعب ني لباس همه پاره پاره شدبدتر ز اهل شام نديدم به کودکييک سرخ مو ز قافله ما کنيز خواستاين را به گ...
ادامه مطلب