یادمه کوچیکیام
وقتی را یادم میاد که مردمون دهمون
خوب بودن با همدیگه ، چه با صفا و مهربون
یادمه کوچیکیام ، وقتی که من بچه بودم
تو کوچه تایر بازی می کردم و می دویدم
همگی جمع می شدیم ، بازی های قشنگ قشنگ
قایم باشک بازی و یه قل ، دوقل ، اله کلنگ
بازیهای قدیمی ، توپ بازی و الک دولک
لی لی و تیله بازی ، دوز وکلک
یه روزی بازی هفت سنگ و یه روزی چار طاق
یه روزی گلدر گوک وکباب بیارو نون داغ
یه روزی خرپشتک و لپپر بازی
یه روزی زنجیرباف و چوب سواری
یه روزی گاو ، گوساله ، فنگللی و شاه و وزیر
یه روزی زور کشی و کتک بود و بگیر بگیر
یه روزی تو کوچه فوتبال بازی و سر و صدا
دعوای پیرزنا و پا به فرار بچه ها
می دادیم مسابقه ، محل پایین و بالا
به هوا میرفت تو اون صدای پچه ها
بچه ها توی حصارک و میون پشکلا
می دویدن هر طرف به دنبال بزغاله ها و بره ها
بگم از تابستونا ، تو دهمون غوغا می شد
می اومدن تیرونیا ، شور و حالی به پا می شد
چایی سماور وآب خنک ، توی سبو
چه صفایی داشت اون لحظه دیگه خودت بگو
باغامون چه خوب و با صفا بودن
قناتا پر آب و دشت ها سبز بودن
آلو و آلوچه و سیب گلاب و زرد آلو
امرود و گلابی و قیسی و انگور و هلو
روی بوم همگی برگه و ظرف لواشک
می زدیم یواشکی ما بچه ها هم ، ناخنک
فصل پائیز که می شد برگا، خزون
همه جا شروع می شد شیره پزون
صبح زود ، بادوم تکونی ، توی باغ
بغلش گردو و هم نون و پنیر ، چایی داغ
عید که می شد همگی با همدیگه ، عید دیدنی
خونه های همدیگه می رفتیم و مهربونی
میوه روی کرسیا چیده بودن
سنت عیدا چه خوب دیده بودن
بچه ها عیدی می رفتن خونه ها
تخم مرغ رنگی ، می دادن ، به اونا
یادمه زمستونا و سرماهاش
یخ و یخبندون و اون ، شال و کلاش
وقت پارو کردن برفا و لیز لیزک بازی
وقت کبک رفتن و وقت برف بازی
دستکشای پشمی و گلوله های برف ، خدا
همراه خنده هامون با همدیگه می رفت هوا
می دویدیم زیر کرسی تا پاهامون گرم بشه
دلامون با گرمی زغال کرسی ، نرم بشه
میون هر خونه ایی ، یه چاله کرسی و زغال
روی کرسی ، سنجد و کشمش و عشق و قیل و قال
بچه ها شادی کنون ، کله بالا ، کله پایین
داد و بیداد بابا ، شری نکن ، بچه بشین
بوی نون تازه و برشته بس غوغا می کرد
می پیچید با بوی آبگوشت ، تو محل و کوچه ها
یادمه ، عروسیا ، تموم آبادی بودن
دهل و ساز می زدن ، همه توی شادی بودن
می رفتن در حموم ، رقص کنون ، شادی کنون
با آقا دوماد همه می خندیدن از دل و جون
چوب و هیمه و خمیر ، یه صبح زود پای تنور
جمع میکرد مادرمون تا بپزد نون تو تنور
وقتی را یادم میاد که یه نفر اذون می گفت
همیشه اذونا اون ، به موقع و میزون می گفت
مسجدا پر می شد از جمعیت نماز خونا
مرد و زن ، بزرگترا و بچه ها و جوونا
ماهای عزاداری و نذری و سینه زنی
تعزیه اون قدیما ، چه خوب بود و چه دیدنی
وقتی را یادم میاد که مردمون دهمون
دوست داشتن همدیگه را چقدر زیاد ، از دل و جون
هیچ کسی کاری به کار هم نداشت
هیچ کسی سر به سر هم نمی ذاشت
یه روزی نه آب بود و نه تلفن ، نه برق و گاز
دل ما آدمها پر بود همه از عشق و نیاز
حالا دیگه دهمون برق داره ، آب و گاز داره
جای اون نامهربونی ها چقدری ناز داره
کوچه های دهمون بزرگه و ماشین روه
اسباب زندگی مون ، برقی شده ،همه نوه
خونه ها پر شده از قالیچه و فرش ماشینی
دیگه نیست دار قالی و زیر انداز جاجینی
تلوزون رنگی نبود و رادیو
حال هست ، اما همه ش ، بدو بدو
بیائید : آی آدمها
بیایید دل هامونا ز غصه آزاد بکنیم
بیایید مهربونی تو کوچه فریاد بکنیم
بیایید درختای مهر و وفا را بکاریم
بیایید مثل بارون ، مهربونی را بباریم
بیایید از سر نو ، شب نشینی راه بندازیم
بیایید دلهامونا با مهربونی بسازیم
راز و رمز ساده ی یکی شدن ، هم زبونی است
یه سلام و یه علیکه ، یه کمی مهربونی است
بیایید با همدیگه بشینیم و صفا کنیم
غمها را دور بریزیم ، به همدیگه وفا کنیم
واسه چی باید دل همدیگه را برنجونیم؟
تخم کینه توی دل ، جای محبت بشونیم؟!
دست هم را بگیریم و غمها را به هم ندیم
دل هم را نشکنیم ، همدیگه را ستم ندیم
به خدا چهار روز دنیا که وفایی نداره
غم و درد و داد وبیداد که صفایی نداره
بیایید مثل قدیم با همدیگه نون و نمک
بخوریم و نزنیم به همدیگه دوز و کلک
"علی اصغر هادی گل"
خلج و خلجستان ...
ما را در سایت خلج و خلجستان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61